باشگاه پرواز
سلام دوستای گلم.... ببخشید خیلی دیر آپیدم..... این بار دیگه عکس گذاشتم براتون..... اینم از آپم: واقعیه...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببینید و عشق کنید............!!!!!!! احترام به بانوان رو ببینید.....دوستان یه خورده ریزه بایدsaveکنید بعد بخونیدش....... گداهای امروزه رو ببینید.. داوطلبانه ست هااااااااااا..........!!! خودتون قضاوت کنید............!!!!!! کی میخره؟؟؟؟؟؟؟؟ بخدا این عین واقعیته..!!!!!! خب دوستان خوب بود؟دوس داشتین؟اگه ایرادی داره حتما بهم بگید ها.......!! خیلی دوستتون دارم.... نظر یادتون نره سلام دوستای خوب و نازنینم...... ممنونم که تنهام نمیزارید.... دوستان باید اعلام کنم که من نماینده افتخاری باشگاه پرواز هستم........ میخوام امروز چندتا جمله فلسفی براتون بگم...... اینم از آپ امروزم: آرامم..... مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند... دیگر نگران هیچ داسی نیستم....! __________________ دردرا از هر طرف بخوانی درد است...... امان از درمان که عکسش نامرداست... ___________________ چه نقاش ماهریست فکروخیال.... وقتی دانه دانه موهایت را سفید میکند....!؟ _________________ قصه اصحاب کهف یک شوخیست. اینجا یک روز بخوابی همه توراازیاد میبرند..... _______________________ نگذار دیگران نام تورا بدانند،همین زلال بیکران چشمانت برای پچ پچ هزار ساله آنها کافیست...! __________________ مرد زندانی میخندد به زندانی بودن خویش!شاید به آزادی بودن من! راستی کدام سوی میله ها زندان است؟ خب دوستان گلم،دیگه کافیه! خوب بود؟ خوشتون اومد؟ چی میخواید دیگه براتون بزارم؟ جواب همه این سوالا رو تو نظرات ارزشمندتون برام بگید....... بازم میگم: نظر یادتون نره سلام به دوستان خوب خودم... خوبید؟ازاینکه منو تنها نمیزارین خیلی خوشحالم و از همتون تشکر میکنم....... دوستانی که تاحالا نمیدونستن از حالا بدونن که من عضو باشگاه پرواز(تلتکست)هستم و اینجا فرقش با اون اینه که همه پیامکا درج میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستش میخوام آپ کنم اما در حد یه داستان..... آخه امتحانا شروع شده و.... خودتون میدونید دیگه....میخوام که درکم کنید...... ببخشید منو توی این یه ماه بازم میام و بهتون سر میزنم ولی فکرنکنم بتونم آپ کنم..... اینم از آپ: پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. دوستان خوبم شما که میاید سر میزنید چرا نظر نمیدین؟ بازم میگم: نظر یادتون نره سلام دوستان خوبم..... ممنونم که به من سر میزنید....... دوستان میخوام برای آپ اینارم به هیچکس خبر ندم....میخوام ببینم کی همیشه بهم سر میزنه........ اینم ازآپ جدید: اینم نتایج تنهایی بیش از حد! کیف کنید آقا پسرا! سبکه داداش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدون شرح........! به...به...به...! اینم عشق در یک نگاه..! دوستان منو ببخشید اگه کمن....... همتونو دوست دارم.....فقط: نظر یادتون نره سلام دوستان.....خیلی خیلی خوش اومدین...... این برد زیبا و همیشگی استقلالو به همه طرفداراش تبریک میگم...... ایشالا همیشه به کوری چشم حسوداش همینجوری بشه...... دووووووستت دارم استقلال......... ایام محرم رو به همتون تسلیت عرض میکنم......... ببخشید منو که دیگه نمیشه براتون عکس بزارم....به خاطر این ماه دیگه........ براتون داستان های عاشقانه میزارم....امیدوارم لذت ببرید....... راستی میخواستم بگم ازاین به بعد گاهی اوقات خودم میام توبخش نظرات نظر میزارم......... اینم ازآپم: زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رختخواب بیرون رفت. باد پردهها را آهسته و بیصدا تکان میداد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی میکرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست. - چیزی شده؟ جوابی نشنید. -با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟ باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت. - میدانی فردا چه روزی است؟ -نه. یک روز مثل بقیهی روزها. -بیست سال پیش یادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. - تازه با هم آشنا شده بودیم. -مرد گفت: بله. سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد. -اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست. - آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی. - میدانی چه گفت؟ -نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم. مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت. -به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری میکنم که بیست سال آبخنک بخوری؟ - و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟ زن با خنده گفت. -اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را میکرد. زن بلند شد. گفت من سردم است میروم تو. به مرد نگاهی کرد و پرسید: -حالا پشیمانی؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام میشد و من آزاد میشدم. آزادِ آزاد








![]()
![]()
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !
![]()





![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |


