سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شهریور 90 - باشگاه پرواز

ابزار امتیاز دهی







باشگاه پرواز

   1   2      >

سلام دوستان خوب خودم.......


خوبین؟ببخشید آپ جدیدم طول کشید آخه 15روز نبودم.......


بگذریم دوستای گلم ممنون که تنهام نمیزاریدو بهم سر میزنید.نظرات خوب و مفیدتونو ازم دریغ نکید......


اینم از آپ جدیدم:





 






بگید بدبختهای بیچاره چرا گریه میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خب دیگه برای این آپ عکس کافیه بریم سراغ داستان.............


دوستان داستان های زیررو از دست ندین ها!!!!!!!!!!!!!!!


حتماحتمابخونیدشون.........


نظر های مفیدتونو برام حتما بزارید


 پیشنهاد بدید/انتقاد کنید


اصلا ناراحت نمیشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در سه شنبه 22/6/90ساعت 4:2 عصر توسط هانی هم پرواز ( ) | |

عشق همه چیز هست


 


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او
به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید
داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او
ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت
است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید
عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما
عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب
پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:


 



« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »




 

نوشته شده در سه شنبه 22/6/90ساعت 3:30 عصر توسط هانی هم پرواز ( ) | |

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌؟
عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی‌ادعا
عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی
عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی این که انگوری کنی
عشق یعنی این که زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن  افتادگان  زیر  پا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس      
در مقام بخشش از آیین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن روی زمین
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
درجهان هر کارخوب و ماندنی است
رد پای عشق در او دیدنی است
سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام


نوشته شده در سه شنبه 22/6/90ساعت 3:25 عصر توسط هانی هم پرواز ( ) | |


در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

 


احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان


کردند.


اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت


تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک


خواست.


 


“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”


ثروت جواب داد:


“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”


عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.


“غرور لطفاً به من کمک کن.”


“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”


پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.


“غم لطفاً مرا با خود ببر.”


“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”


شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.


ناگهان صدایی شنید:


” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”


صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند


ناجی به راه خود رفت.


عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:


” چه کسی به من کمک کرد؟”


دانش جواب داد: “او زمان بود.”


زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”


دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:


“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



نوشته شده در سه شنبه 22/6/90ساعت 3:22 عصر توسط هانی هم پرواز ( ) | |

سلام دوستان خیلی خیلی خوش اومدین امیدوارم از آپ جدیدم خوشتون بیاد.


دوستتون دارم،خواهش میکنم:


نظر یادتون نره



به دماغ آدم برفی هم رحم نمیکنن



تا حالا دیده بدین ماهی با پستانک غذا بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لطفا دقت کنید..........


هنوز بای کار فور پیش امود.


نوشته شده در یکشنبه 6/6/90ساعت 3:12 عصر توسط هانی هم پرواز ( ) | |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت


هواداران دو آتیشه ی  استقلال

باشگاه پرواز