• وبلاگ : بـــآشــگــاه پَــــرواز ..
  • يادداشت : بياين تو خودتون متوجه ميشين!
  • نظرات : 4 خصوصي ، 199 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + نيكو 
    يک خانم 45 ساله حمله ي قلبي داشت و در بيمارستان بستري بود . در اتاق جراحي کم مونده بود مرگ را تجربه کند که خدا رو ديد و پرسيد: آيا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز ديگه عمر مي کنيد . ... ... ... بنابراين پس از بهبود يافتن خانم تصميم گرفت در بيمارستان بماند و عملهاي زير را انجام دهد: 1- کشيدن پوست صورت 2- تخليهء چربيها(ليپو ساکشن) 3- جمع و جور کردن شکم . و صد البته به فکر رنگ کردن موهاش و سفيد کردن دندوناش هم بود !!!! از اونجايي که او زمان بيشتري براي زندگي داشت ا ز اين رو او تصميم گرفت که بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد. يکي دو ماه بعد ، پس اتمام آخرين عمل زيبايي بعد از مرخص شدن از بيمارستان در حالي که ميخواست از خيابون رد بشه با يه ماشين تصادف کرد و کشته شد . !!! وقتي با خدا روبرو شد او پرسيد: من فکر کردم شما فرموديد من 43 سال ديگه فرصت دارم چرا شما مرا از زير آمبولانس بيرون نکشيديد؟ خدا جواب داد : . . . . . . اِ اِ اِ شما بوووووودي ???? چقدر عوض شدي نشناختمتون
    پاسخ

    ههههههههههههههههههه