• وبلاگ : بـــآشــگــاه پَــــرواز ..
  • يادداشت : بياين تو خودتون متوجه ميشين!
  • نظرات : 4 خصوصي ، 199 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + نيكو 
    اتومبيل مردي که به تنهايي سفر ميکرددرنزديکي صومعه اي خراب شدبه سمت صومعه

    حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

    رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير

    کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز

    نشنيده بود …

    صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين

    را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

    چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را

    به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند. آن شب بازهم او آن صداي

    مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد..ادامه ش کامنت بعدي