حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير
کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز
نشنيده بود …
صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين
را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وي را
به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند. آن شب بازهم او آن صداي
مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد..ادامه ش کامنت بعدي